برخیز قاتل من، بسم الله!

پیش نوشت: یک سینه مطلب را نمی توان در همین یک پست جا داد … ولی تا جان دارد این دل… می نویسم در همین خطوط سفید… درست است که خوانندگان این بلاگ زیاد نیستند … اما من برای روز وبلاگ از مولایم امیر المومنین می نویسم… کاری ندارم که اینترنتی ها یک روز را روز دروغ ۱۳ می شمارند و یک روز را روز جهانی وبلاگ می نامند… من قبل از اینکه قلم بدست بگیرم… خیلی قبلتر از این حرفها برای حسین سینه زده ام… من خیلی قبل تر از حیات اینترنت سیم قلبم را بسته ام به جریان غیرت عباس… هزار تا تارنوشت مجازی برای من یک تار موی محسن مادر نمی شود… اسمم را بگذارید وبلاگنویس عقده ای… عقده دل من طفل سقط شده زهراست… قاعده اعتقادم استوار  است بر سه حرف “ع” و “ل” و “ی” و بی تعارف برای این کلمه می میرم: “فاطمه”

دلنوشت: مسجد کوفه… خلافت کوفه… نامه های کوفه… دینار های کوفه… مردم کوفه … چقدر از این کوفه خاطره بد دارم… بعضی اوقات خسته می شوم از کوفه و مرام کوفیان… یأس دلم را می گیرد و دعا می کنم ای کاش کوفه نبود… اما باز هم پای مکتب خدا که به درس می نشینم… به لاتقنطوا من رحمت الله که می رسم خود را ملامت می کنم… کوفه مرکز خلافت مهدی است… آن روز هیچ کس دیگر اهل کوفه نیست…

یا امیرالمومنین… یا اباالحسین… گرچه زمان بین ما و شما فاصله انداخته است… اما آنها که سد زمان را شکسته اند از رستگاری شما بهت زده اند… نه… از شانه پینه بسته ات خیلی ها گفته اند… از جای زنبیل غذای ایتام خیلی ها سخن رانده اند… از حکایت نان و نمک و شیر و دو خورشت در منزل ام کلثوم سخنها رفته است… از فزت و رب الکعبه هم سنی و شیعی روایت کرده اند… یا علی … خواستم از عدالتت بگویم که دیدم خیلی سخت است هضم عدالت علی… عدالتی که در آن برای قاتل حجت الله شیر می برند … عدالتی که باید از سیلی زهرا گذشت برای مصلحت اسلام… عدالتی که باید سوزاند دست عقیل را… و سهم بیت المال خانواده کشتگان خوارج را قطع نکرد…

وقتی علی عزم مسجد کوفه می کند… عالم به غصه می نشیند… باور ندارید… بپرسید از درب خانه ای که گریه می کرد”علی نرو”… مرغابی ها به شیون افتاده اند… دور علی حلقه زده اند… که ای مولای ما “علی نرو”… آسمان نگاه می کند و خود را ملامت می کند “علی نرو”… درب و دیوار به شیون برخاسته اند… علی ولی خداست… ولی هر جه هست از ملک تا ملکوت… این را باید از میخ درب خانه امّ کلثوم پرسید…

فاتح خیبر… فاتح خندق… مولای فاتحان جهاد اکبر و جهاد فی سبیل الله… به شوق می رود به مسجد کوفه… ای مرغابی ها هر چقدر دوست دارید شیون کنید… ای میخ در تو هم گریه کن… بابای حسین رفت… بابای زینب رفت… آنچنان که تشنه کامان به آب عطش دارند… به سوی مسجد کوفه می رود… بر درب مسجد کوفه شقی را از خواب بیدار می کند: “برخیز قاتل من، بسم الله” … چه لحظه ای است وقت ذکر سمع الله لمن حمده  علی… هیچ وقت نتوانستم بفهمم این فوز عظیم و قسم به خداوند کعبه یعنی چه… اما خوب می فهمم علی دیگر از فراق فاطمه بریده بود… بالاخره آمدم فاطمه جان… سلام زهرای من…

تا فردا دو نو شته دیگر ذیل همین پست طلب همه شما… یکی با رفیقان شهیدم که شب قدر مرا بپذیرند… و دیگری…

برچسب ها: خصوصی با شما٬ مقاله نوشت,

بوی لاشه اسراییل

مختصر نوشت: این تابوت عیان منقش است به پارچه ای با دو مثلث که روزگاری سازمان حقوق و منافع امریکا موسوم به سازمان ملل آن را پرچم رژیمی موسوم به اسراییل می دانست… در کنار عطر پرتقال و زیتون… این بوی لاشه اسراییل است که به مشام می رسد… زنده باد انتفاضه اسلامی فلسطین… جان هزاران تن مثل من فدای انقلاب اسلامی…

تکمله: وعده همه غیوران ایران اسلامی روز قدس برای دفاع از کودکان بی پناه غزه

وعده ارزشی نویس های سایبری هم تهران/ میدان فلسطین/ روبروی مسجد امام صادق(علیه السلام)…

برچسب ها: کوتاه نوشت,

فریاد پاکستان و سکوت وبلاگستان

پیش نوشت: امت اسلامی ، برادر مسلمان، بیا برادریت را ثابت کن… بیا ببین کودکان پاکستان چگونه در گل و لای دست و پا می زنند … بیا نگاه کن و رنج بکش، مبادا رگ غیرت عربستان نفت خور رگ به رگ شود… نه… روی من با شماست ای امت اسلام… حج امسال تا دلت بخواهد پاکستانی بود، اصلا چرا دروغ کم از ایرانی ها نمی آوردند، حالا… آقای “شیخ” بیا لا اقل خمس ریالهای پاکستانی ها را کمک کن… مطمئن باش با خمس همان دریافتی هایت سند آباد می شود…ما را چه به پا کردن در کفش های بزرگ… اصلا خود ما چه کردیم؟ آقای مجازی، رفیق من… بلاگر مسلمان… چند خطی برای پاکستان بنویس… مثل من بی مروت نباش … اصلا می دانی خواهرهای کوچکت چند روز است از وبا یکی یکی اسیر خاک می شوند… شاید از ۲۰ روز هم بیشتر باشد… عیبی ندارد… تا مشایی هست پاکستان و انسانیت و وظیفه کیلویی چند؟ … بنویس … نه با دست ها… با اشک بنویس… ناله شب قدر امسالت وامصیبتا باشد از غفلت از خواهرهای مدفون زیر سیلابت… همین کمی شرق تر از آفتاب سر کوچه… پاکستان مظلوم…

دلنوشت: بشکن ای دست، ای انگشت تو لااقل لب را بگز!… حالا که زمانه عوض شده، باید به فکر انبار “برنج پاکستانی” بود… چه کسی گفته پاکستان برنج ندارد… حکماً باز هم کاسه ای زیر نیم کاسه است… سیل کجا بود… اینها را هالییود ساخته… این دخترکان را هم که زیر خاک گل شده دفن می کنند حتما عروسکند… اصلا همه چیز تصنعی است… وبلاگم را بنویسم… مرا چه به پاکستان… مرا چه به مرگ رفقای مسلمانم… به قول قدیمی ها، ما خودمان ذغال فروشیم!… یکی نیست به این تخیلات امروزی ما بگوید: آهای مسلمون… آقای ارزشی… جناب مستطاب بلاگر … برنج سیری چند… صحبت از فاجعه انسانی است… صحبت از میلیونها بی خانمان و بی آشیانه است… تو چطور بر می خیزی سحری چرب و نرم می خوری… ولی حتی در انتهای همان نماز صبحت دریغ می کنی از دعا برای گرسنگان و تشنگان پاکستان… به خود بیا ای مرد… ببین این عکسها را:

سیل پاکستان

فاجعه انسانی در پاکستان

نه … تکان نخوردی برادر… به چشمان معصوم این کودکان نگاه کن… به جای دلسوختن… کمی به خود بیا… وقت پاکستانی شدن است، وقت درد کشیدن کنار پاکستان… ایرانی جماعت درب خانه اش باز است… میهمان نواز و لوطی… افغان ها که بی خانمان و بی آشیان بودند روی درخت انقلاب ما آشیانه هایی برای پذیرایی بود… این روزها برادر و خواهر پاکستانی را تنگ باید در آغوش فشرد… مبادا که هدفمند کردن یارانه ها برای ما مهمتر از یاوری مظلومین باشد…

می توانی تصورش را کنی… زلزله دیشب دامغان… وسط تهران آمده بود، چه می شد؟… چه بلایی سر این جمعیت۱۷ میلیونی می آمد… خدای ما بزرگ درست… ولی چشممان به مرزها نبود تا یکی حتی کنسروی برایمان بفرستد… در شب ضربت خوردن علی (ع) آن اسوه خوبی ها… یادم آمد از آموزه اجتماعی زیبایش که به حسن تعلیم داد: پسرم! آنچه بر خود می پسندی بر دیگری هم بپسند و آنچه بر خود ناپسند می شماری بر دیگری هم نا پسند بشمار… حالا روی سخنم با ما مجازی هاست… اگر سیل و زلزله و هزار بلای دیگر ایران را تخریب کرده بود… چه برای خود می پسندیدی و چه نمی پسندیدی؟! … بسم الله… به مولایت علی اقتدا کن…

تکمله: جنبش وبلاگی حمایت از سیل زدگان پاکستان

پاکستان را دریابیم (حاج محمد)

سیزده قطعه برای زنده های کشور همسایه (طلبه ای که خیلی وقته ننوشته)

پاکستان را دریابیم… (فاطمیون)

در ماه علی (علیه السلام) شیعیانش را دریابیم (کاتب باشی)

آی آدمهای نشسته در ساحل… (عطر ریحان)

همین همسایه‌ی کناری! (ایلیا)

پاکستان (شطحی جات)

سیل پاکستان،عرصه امتحان مسلمانان (پاکستان در انتظار کمک)

انعکاس این مطلب در سایت تابناک (حاج محمد)

مردم مسلمان را دریابیم (ایران اسلامی ما)

صدایم کم است اما میگویم : خدا صبرتان دهد (وبتاک)

برچسب ها: دسته‌بندی نشده,

حسین قدیانی، استعدادی که باید بماند

پیش نوشت: زمین تهران هم این روزها بی قرار شده… همه بی قراری می کنند… اتفاق پشت اتفاق… پاکستان اسیر سیل شده و ما یادمان رفت ریگی را چه کسانی خانه و زندگی دادند… چون ما با مردم پاکستان طرفیم نه با خواص پاکستان… سیل که برای خواص پاکستان نیست… سیل برای کاخ نشین ها نیست… سیل برای پابرهنه هاست!… چقدر غصه ها داریم… کودک گرسنه پاکستان از گرسنگی دارد جان می سپارد و تاجر برنج ما دنبال احتکار برنج پاکستانی است… چشم آنکه باید ببیند هم انگار کور است… ای بابا… استقلال هم سپاهان را برد… ژنرال هم گزارشگر نود را به حضور نپذیرفت… دیروز امروز فردا هم که تخته شد… دعای کمیل هم که فدای علی دایی! … تازه دو تا هواپیما هم به علت نقص فنی در ترکیه نشسته اند…وای که در مخ ما مجازی ها چه چیزهایی بالا پایین می شود… وفقط هر از چند گاهی باید از پیله مجازی بیرون بیاییم و بر این حال خویش بگرییم و بگوییم… آجرک الله یا صاحب الزمان… که ما چقدر کم همتیم در رکاب تو…

مختصر نوشت: حسین قدیانی،همان  پروانه ای است که صفار هرندی چه زیبا وصفش کرد و ” تولد یک پروانه” را نوشت… بال پروانه به گرمای عشق شمع می سوزد نه به کینه نا اهلان… پروانه دور شمع می رقصد و سوز شمع را هم آغوش شمع می چشد… ما ندیدیم که “صدای گربه های بیوه” پروانه را از شمع غافل کند… پروانه می سوزد… اصلا عشق پروانه سوختن است… باید سوخت و پروانه بود… مبادا شما و بدنه بی قرار حزب الله درگیر تصنعات برخی رفیقان جاهل و دشمنان حسود قرار بگیرید… و مبادا نقدهای برخی دلسوزان که در خفا به شما می رسد خنجر دشمن به حساب آید… پروانه ها اهل زندگی با شمع اند… آتش کینه و حسادت راه به جایی نمی برد وقتی آتش شیرین شمع جان را می گدازد…

به زبان فوتبالی بگویم: مبادا با “پروژه ۹۰سازی” برای نویسندگان انقلاب گره بخورید… مبادا اسیر حاشیه ها شوید… با هرکسی نباید مصاحبه کرد… بعضی وقتها بجای جواب سوالهای حاشیه ساز باید از شهید شدن شهادت بر سر سه قبر بی هویت گفت… از کودک گرسنه سیل زده پاکستان گفت… یا از قلب شسکته “روح الله حسینیان… پروانه ها حرفه ای تر از این حرفها هستند… بگذارید پیله های جدید بشکافد و پروانه ها متولد شوند… بهار صلح مهدوی نزدیک است … به فراموشی بسپار زوزه شغالهای زمستان را…

پس خوب گوش کنید به کلام خدا: إن الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ألا تخافوا ولا تحزنوا وأبشروا بالجنة

به قول یکی از دوستان یک راز اینجاست …کلیک کنید:  یک متن ویژه علاقه مندان قطعه۲۶


برچسب ها: خصوصی با شما٬ مقاله نوشت,

بس است بازی با برچسب “خامنه ای”

کوتاه نوشت: این روزها، یاد آور برخی وقایع  پس از ۸ سال دفاع مقدس است… نمی پرسید چرا؟… پس از جنگ مدعی ها زیاد شدند… “لاکپشت های سرداب خفتگی” به پا خواستند و ادعای “نره شیری” کردند… عده ای هم که از نطفه “کرم زاده” بودند… هنوز به پیله نرفته بال “پروانه” نشان دادند… یکی از اسناد ملعبه دست جماعتهایی چنین خط امامی بودن بود… خط خمینی… همراه خمینی بودن… این روزها اما… نسل ما که هم عصر امامت خامنه ای است… هر روز شاهد پدیده های نوظهور طرفداران خامنه ای است… “ریه حزب الله” نفسش یکی نیست… همین است که صدای آه حضرت ماه در چاه منعکس می شود  آب می لرزد به خویش از سوء استفاده های عجیب و غریب از نام آقا… از راه آقا… و از حتی رفتن در بیت آقا… شاخص سخن آقاست و سخن آقا عیان… چه نیازی هست عبای آقا را سر نیزه بگیریم برای اثبات ادعای خود… من اگر این را می گویم قبل از اینکه یک سوزن به تو بزنم آقای “رفیق” یک جوال دوز به انگشتانم فرو می کنم تا مبادا که نام خامنه ای را ، راه و روش خامنه ای را با اعمال خودم منطبق کنم… نه این رسم “عیاران” نیست… این رسم “عطاران” است که هیچ گاه نمی گویند مشک من بوی خوش نمی دهد و حنایم رنگ ندارد… شاید مظلومیت آقا بیشتر از ناحیه بدنه حزب الله است تا حمله دشمن… از خرده گیری کم کنید… اسم شریف آقا … اسم یک جناح و دو جناح یا یک حزب و دو حزب نیست… یک کلام: آقا “آقاست”… مردی و می خواهی آقایی کنی با آقا باش…دم بر نیاور که آقا با توست… عالم و آدم می فهمند آقا سخنش با کیست… مردی… بشو “ذوالفقار رهبر” نه مایه ننگ پسر حیدر… اینقدر آقا را مظلوم نکنیم… آقا نه با من است نه با شما…آقا نه به من نیاز دارد نه به تو… نه با قلم من آقا شده نه با قلم تو… مردی و ادعای عیاری می کنی… از آقا یاد بگیر…”آقا باش“…

تکمله: گله دارم از همه کسانی که نام خامنه ای را گره می زنند به نام خود و هر کاری دلشان خواست می کنند… گله دارم از این همه نارفیقی… این مرام ولایتمداری نیست، ولایتمدار مخلص کسی است که وقتی مایه افتخار شد آن را از عزیزش بداند و هنگامی که عصیانش افشا شد نزند به پای عزیز… مردی و ادعای دلاوری و ادبت می شود… خودت را نشان بده… تیربارت را بگیر به سمت دشمن … هر چقدر دشمن را پیاده کردی … خامنه ای دوست تری… تو باعث خم ابرو و چروک جبین و محاسن سپید آقا مشو… آقای رفیق با توام… “آقا باش”

برچسب ها: برای بحث٬ خصوصی با شما٬ کوتاه نوشت,

شکنجه های سخت در زندانهای رژیم!

پیش نوشت: سوسولهای سبز کسانی نیستند که با تیپ غربی آنها را در خیابانها مشاهده کردیم… نه… آنها عده ای جوان هستند که به قول قدیمی ها” کله شان بوی قرمه سبزی می داد” … سوسول های جریان نازک نارنجی مخملی … همین آقایان سحرخیز، امین زاده، رمضان زاده، نوری زاد و … هستند که به خاطر ناهار نخوردن در روزهای ماه رمضان… و عدم وجود ماساژور و سونا و جکوزی و همچنین دوچرخه های گران قیمت برای ورزش در حیاط زندان در وضعیت وخیمی به سر می برند! حالا …دوست من… همونی که داری نوشته من رو می خونی … چند تا زمزمه باهات داشتم … گوش می کنی؟… باشه، پس گوش کن…

دلنوشت: پای درد دل قصاب جماعت که بنشینی…دلش از ذبح گوسفندها و پوست کندن و استخوان شکستن و این چیزها خون نیست… شغل است دیگر … بالاخره باید یک کسی این نعمات حلال گوشت را برای خوراک انسانها آماده کند یا نه؟… اما بگویم از دلخونی قصاب جماعت… یک جمله… “چند روز است بچه های یتیمم گوشت نخورده اند … این ۵۰۰ تومان را گوشت بده…” خدا پدر “مسعود دهنمکی” را بیامرزد که با نشان دادن “دارا و ندار“… صحنه هایی که همه ما می دانیم و یادمان رفته به رخمان کشید… صحنه بیرون کشیدن گوشتها از آبگوشت برای یک وعده دیگر… صحنه سیب زمینی خودن ها و لبو خوردنها برای چند وعده متوالی… صحنه سفره غذایی پر از نان خشک و املت…دل قصابها از همین چیزها خون است… پای درد دل نانواهای محل خودتان بنشینید… همان جایی که شما زندگی می کنید… کسانی هستند که ۵۰ تومان برای خریدن نان در چنته ندارند… دروغ نیست… خالی بندی نیست… این واقعیت است… یک واقعیت تکلیف آور…

فقر

دوست مخاطب من… شما که زولبیا و بامیه ماه مبارک رمضان را با آن رنگ جذابش میل می کنید… نوش جانتان… دم افطاری کامتان را تلخ نکنم… اما همین تهران ۱۷ میلیون نفری می دانی چند کودک فقیر آرزوی خوردن همین زولبیا بامیه را دارند… یک میلیون… دو میلیون یا بیشتر… خدا عالم است… اما… بدان که تا اغنیا و پنبه زاده ها هستند… جمعیت میلیونی فقرا هم وجود خواهد داشت… من نه گردن دولت می اندازم نه گردن نظام نه گردن غیر نظام… کسانی که لقمه های چربشان نمی گذارد شب آسوده بخوابند… کسانی که خرج آب استخر و سونای اختصاصی آنها خرج یکسال چندین خانواده است… همینها تا هستند… فقر و فقیر و فقرا هستند… و در قاموس ادبیات کوچه و بازار بدبخت و بیچاره هست تا وقتی پسر فلان آقا سوار ماشین آخرین مدل به ویلای شمال می رود برای خرج کردن حقوق چند ماهه یک کارمند ساده که سی سال است برای نظام زحمت می کشد…

در این میان اما… اشاره کنیم به عنوان این متن… مجرمان پس از انتخابات که با ملاطفت جمهوری اسلامی تنها با حبس های کوتاه مدت تادیب می شوند… این روزها به هر علتی ناله و فریادشان بلند است… یک روز اعتصاب غذا می کنند که غذای زندان فلان و فلان… روز دیگر برای نبودن میوه های آنچنانی و سبزی های مختلف موضع گیری می کنند و نامه می نویسند به همه جای جهان… روز دیگر به خاطر یک سردرد خود را مستحق بخش آی سی یو می دانند و مرخصی طلب می کنند… روز دیگر به فضای دلگیر زندان خرده می گیرند… و … من سوال می کنم: ” مبله نبودن زندان، کمبود امکاناتی از قبیل سونا و جکوزی، تنوع غذایی بر حسب انتخاب و غیره در کدام یک از زندانهای جهان یک عیب به حساب می آید؟” … زندان یعنی چه؟ یعنی حبس در ویلای فلان آقا… نه… زندان یعنی جایی که پسرکان گرسنه که از شدت فقر به دزدی افتاده اند آنجا تادیب می شوند تا دیگر بیشتر از قطر بازویشان آرزو نکنند… جایی که بسیاری از دردمندان اسیر فقر به ناچار بدانجا رفته اند… جایی نیست که آقای “سحر خیز” یا “رمضان زاده” یا “امین زاده” یا “فلان و فلان” … در انتظار سونا و جکوزی باشند… در انتظار ماساژور و هزار وسیله دیگری که سالها رفیق پوست مخملی آنها بوده است…

اصلا این “ سوسول های اصلاحات“  را چه به اغتشاش… بیچاره لاتهای تهران که با وعده های این ترسوهای نرم تن دست به چاقو کشی و قداره کشی سبز بردند… آن دستهای کارنکرده ای که هر روز اخبار و شایعات پیرامون این افراد را منتشر می کند… کجا دست های پینه بسته کارگرها را دیده اند… وای خدا! طرف گله می کند چرا فقط به همسرش سحری و افطاری می دهند… واقعا خنده دار نیست؟!… بیچاره کسانی که در پیشانی این جنبش سبز انقلاب را می خواندند… آیا انقلاب اسلامی ایران تکیه گاهش چنین افراد سوسول و نازک نارنجی بوده است؟! … نه… این “سبزهای مامانی” را چه به خطر بودن… اینها کبریتهای بی خطرند… کسانی که جز رخت خواب نرم چند میلیونی یا در بهترین حالت مبلهای گرانقیمت و میزکارهای فلان شکلی … چگونه می خواستند به دفاع از جمعیت سبز برخیزند… آیا غیر از این بود که بدنه اجتماعی جنبش سبز اعم از دانشجویان و جوانان و اقشار دیگر تنها پلی برای به قدرت رسیدن این مخملی ها بود؟

باز سوال می کنم…. این سوسولها چگونه می توانستند به فکر فقر و رفاه مردم باشند در حالی که چند روز در زندان اینگونه آنها را به تب و تاب انداخته است… بالاخره این ندامتخانه جایی است که خیلی از فقرای معصیت کار در آن محبوس اند… مگر آقایان به زور هم که شده کمی طعم زندگی ساده را بچشند… آیا این گله گذاری ها زا وضعیت ساده زندانها و این بوق و کرناها یک آبروریزی برای سبزها نیست؟… آیا این یک ننگ بزرگ نیست که سرداران فتنه اینگونه “نازک و نارنجی” هستند و با هر سردردی تمنای مرخصی دارند… واقعا قباحت آور است… اگر من به جای رسانه های جنبش سبز بودم… هرگز این ننگ را اینگونه نشر نمی دادم… خاک بر سر آن جنبشی که “سوسول های نرم تن” سرداران مجاهد آنها باشند…

تکمله: در حاشیه همین موضوع بخوانید: طنز دوست داشتنی “گوش شنوا”

برچسب ها: برای بحث٬ مقاله نوشت,

خیلی زود دلش را شکست!

مختصر نوشت: از پدرش یک میرحسین شنیده بود و یک نخست وزیر امام،به سرعت پشت اتومبیل اسکورتش دوید تا ببیند موسوی چقدر از احمدی نژاد مهربانتر است؟!… افسوس چشم ها مشغول سوت و کف بود و کسی خیسی اشک یتیم را ندید… دلش شکست و بازگشت… آهی کشید… موسوی رفت…

میرحسین موسوی
دل شکسته و میرحسین

تکمله: اما باز هم جای امید بود…ببین!

سخنی با اهالی بیانچه: قبل از هر چیز بابت تعطیل شدن بحث ها به علت سفرهای متوالی از همه شما عذرخواهی می کنم. بسیار علاقه مند بودم تا بحث ها را دوباره راه بیاندازم که به علتهای مختلفی از قبیل حضور کم رنگ دوستان و همچنین عدم توفیق این وبلاگ برای خدمتگزاری به اهالی  فضای مجازی نشد… همینجا از راهکارهایی که برای تداوم بحث ها ارائه کردید سپاسگزاری می کنم. به نظر می رسد بحث ها به صورت آنلاین صورت خوبی نداشته باشد زیرا از سویی وقت بسیاری از دوستان گرفته می شد و از سوی دیگر تعداد قابل توجهی از کاربرها حضورشان در بحث های شبانه میسور نبود به همین علت بر آن شدم تا با قاعده ای جدید در خدمت علاقه مندان باشم:

یکم، بحث های بیانچه توسط خود شما اداره می گردد و فقط مسئولیت تایید و گاهی حاشیه نگاری به عهده مدیر وبلاگ باشد.

دوم،بحث ها در موضوعات مورد دغدغه خود شما باشد به این صورت که پیشنهاد خود را اعلام کنید و با مشورت سایر عزیزان موضوع  یک بحث چند روزه را انتخاب کنید.

سوم، مدت بحثها با یک موضوع خاص از یک تا ۷ روز قابل توسعه است و لزوما تحت یک پست نباشد.

چهارم، در مورد کیفیت بحث ها نیز چون می خواهیم به سمت کرسی های مجازی آزاد اندیشی حرکت کنیم تمامی نظرات موافق و مخالف در چارچوب ادب تایید میگردد، زبان مشترک ما منطق توام با اخلاق است.

پنجم، ترجیحاً از کپی پیست کردن و نقل مطالب تکراری پرهیز شود تا زمینه حاصل شود برای تقویت دانش عمومی همه کاربران این وبلاگ.

در پایان از همه عزیزانی که مرا در خدمت به خودشان یاری می رسانند سپاسگزارم و تاکید می کنم همه موجودیت چنین مباحثی به حضور شماست.

برچسب ها: برای بحث٬ کوتاه نوشت,

امریکا آدم شو!

پیش نوشت: ادبیات زیبای رییس جمهورم را می پسندم چون مثل ما حرف می زند… مثل پابرهنه ها با اینکه حرف زدن روشنفکرانه هم بلد است اما سخنش سخن دل ماست… پس زبانش نیز مانند ما می چرخد… بگذار کسانی که رییس جمهور را هم بی ادب می دانند خوب نقد کنند… احمدی نژاد از ماست… مثل ما حرف می زند… چند سال دانشگاه رفته باشی و یک وبلاگ فکستنی ساخته باشی… یا از علم طلبگی فقط گنده گنده حرف زدنش را آن هم در جمع عمومی یاد گرفته باشی… فاتحه خودت را بخوان… درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را… قبل از هر نصیحتی باید به برخی سیلی زد… بگذریم… ما با همین ادبیات احمدی نژاد دوستیم… چیزهایی که امت پابرهنه بین خودشان می گویند… نه با ادبیات واهیانه رییس جمهور قبلی… نه با پاپیون تمدنها که خود هم هنوز در توهم گفتگوست… با چه کسی و بر سر چی … همه چیز حتی خویشتن…

موضع ما: جان بولتون این روزها بدجور به صدا در آمده بود… صدای پارسهایش را آنقدر فراگیر کردند تا چشم های جهان بار دیگر نگران یک جنگ دیگر باشد… اما… اگر حتی بوش جنگ طلب هم کنار دست امثال بولتون نشسته بود… هرگز حتی تصور چنین فکر احمقانه ای به ذهنش خطور نمی کرد… خاورمیانه بزرگ یک مشکل بزرگ هم دارد… آن هم ایران است… ما برای جهان استکبار یک مشکلیم… برای امریکا یک مشکل عجیبیم… ما برای جهان سلطه مشکل آفرینیم… این ادعای ماست… برخی اما تصور کردند مشکل ساز بودن برای این جهانخواران ناصواب است و با هر ترفندی خواستند خود را بره مطیع فرعونهای جهان نشان بدهند… نظام بردگی سکولاریسم را چه در اقتصاد چه در فرهنگ و چه در اندیشه جامعه شایع کنند تا ما هم مثل خیل عظیم اسیران… برده جهانخواری ابرقدرتها باشیم … حال یا با سکوت… یا حتی با کمک رسانی… البته با پوشش گفتگو و مذاکره بین تمدنها… یک مشت امریکایی بی اعتقاد که دین خود را هم لاپوشانی می کنند… چه تمدنی دارند و از کجا برخاسته اند خدا داند…

امام عزیز … آن پیر سفر کرده… قبل از امامت بر ما امت … سالهای زیادی این تلبیسات شیطانی امریکا را به عینه دیده بود … که فرمود: امریکا شیطان بزرگ است… شعار مرگ بر امریکا را کسی جرات سر دادن در جهان نداشت… تا روزی که خمینی پرجم اسلام را به دوش گرفت و فریاد هیهات من الذله را برآورد… امریکا راس جهانخواران جهان است… یک چماقدار هم درست کرده در فلسطین به نام صهیونیسم تا امیال کثیف و بی شرمانه خود را جلو ببرد… چه معنا دارد این حیوان صفتان… این قانون حیوانی امریکا… میزبان پایگاههای جهانی مانند سازمان حقوق بشر و سازمان ملل متحد باشد… بدیهی است که سرداران غیر انسان و قانون غیر انسانی هیچ کاری نمی تواند برای نجات بشر انجام دهد… این تصاحب قدرت جهانی نیز یک خوی گرگ منشانه امریکا است… بیهوده نیست که هرجا فردی دم از انسانیت و معنویت و رهایی انسانها از پلیدی و روی آوردن به دین و معنویت می زند… از سوی امریکا تکفیر می شود… هر جا دلی برای پابرهنه ها می سوزد امریکا تخم دشمنی می افکند… هرجا مردم بی پناه یک سرزمین از بی حکومتی رنج می برند امریکا آنجا را صحنه اختلافات قبیلگی می کند برای کسب منافع… همین است که بیشترین اعضای پیوندی در امریکا وارداتی است از کشورهای افریقایی و کشورهای در حال جنگ…

این گرگ گرسنه به بره بودن جهانیان علاقه مند است… پس آدم نمی شود… گرگی از سر گرگ نمی رود و توبه گرگ مرگ است… این را قدیمی ها گفته اند… ما بی تقصیریم… همین امر ما را از آدم شدن این جریان نا امید می کند… نظام امریکایی حاضر نظام شیطانی است… و شیطان هرگز فرشته نمی شود… گرگ هیچ وقت آدم نمی شود… این ندای ما برای بیدار شدن خفتگان و ملت های مدهوش است که گفته ایم: آمریکا آدم شو…

تکمله: دوست عزیزی یاد آوری کرد جمله همیشگی ام را… این را بگویم که این جمله حرف همه ماست از رهبر عزیزمان تا این حقیر وبلاگنویس … ما به حول و قوه الهی در راه او، شیطان بزرگ را تهدید می کنیم: امریکا! مراقب خودت باش…

تکمله۲: آقا یا خانومهایی که توی نظرات این پست شروع به فحاشی کردید… نمی دانم علت فحاشی های شما چیست اما گوشهایتان را خوب باز کنید هیچ فارسی زبان منصفی به این آنگلوساکشن های خودشیفته اینطوری خودش رو نمی بازه که به هم وطنش فحاشی کنه به خاطر امریکا… مراقب خودتون باشید…

برچسب ها: برای بحث٬ مقاله نوشت,

یک افطار دیگر…

کوتاه نوشت: بخار سماور و استکانهای کوچک ردیف شده، حرارت سنگکهای تازه و بوی خوش گلاب شله زرد… و اتاق صمیمی مادر شهید… همه ما را شرمنده تر از شرمنده می کرد… از لحظه ای که وارد خانه شدم و عکس پسرش را که هم سن ما می زد را بزرگ در طاقچه دیدم… در دلم گفتم: خدایا رحم کن به این لیلای علی اکبر گم کرده… ما را که می بیند جای خالی محسن بیشتر برایش نمود می کند… پای قرآنها که نشستیم … شواهد همه این درد دلم را تایید می کرد… ۲۵ سال محبت را جمع کرده بود می خواست هر جور شده ما تا افطار هم شده محسن او باشیم… دور و بر ما می چرخید مثل پروانه… دلش هی شور کیفیت پذیرایی و مذاق ما را می زد… چقدر برنامه ریزی کرده بود برای همین یک شب خدا می داند… خلاصه عرق شرم از لحظه ورود تا وقتی با مادر محسن خداحافظی کردیم امانمان را بریده بود… سر افطار مهدی آمد دعا کند… توی دلم می گفتم خدا خیرت نده این چه دعایی بود کردی… می انستم خیلی داغ خاک جبهه است و در حال خودش نیست… گفت: خدایا به قامت رشید محسن و به خون سرخ و آبرودارش پیش حسین قسمت می دهیم حوائج مومنین را الساعه مرتفع کن… پیرزن آهی کشید… لبخند تلخی زد… اشک هایش دانه دانه ریخت و افطار کرد….

لحظات افطار به افق مدینه الرضاست… التماس دعا

مادر شهید/عکس از سامان قوامی

مادر شهید/عکس از سامان قوامی

برچسب ها: کوتاه نوشت,

سنگ مرمر و لاله قرمز

کوتاه نوشت: سنگ پرسید: تو چه جسم لطیفی هستی بر روی سطح من، چه بوی آشنایی… هفته پیش هم یکی مثل تو آمد اینقدر از او پرسیدم و هیچ نگفت تا چشمه جانش خشک شد و سبک شد و رفت…

لاله قرمز اما باز هم اینگونه در دلش نجوا بود: بگذار صورت سرخم را روی سینه سرخ نام شهید بگذارم، وقت وداع من است… هنگامه کمال لاله هاست…

سنگ مرمر و لاله قرمز

برچسب ها: کوتاه نوشت,